« ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسطَرونَ * ما أَنتَ بِنِعمَةِ رَبِّکَ بِمَجنونِ» (قلم/2و1)
قسم به قلم و هر آنچه می نگارد که تو به واسطه نعمت پروردگارت دیوانه نیستی . . .
سخن را به نام خدای عزیز«بث الشّکوی» می آغازم که هر آنچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم ،همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش!...
دوستان ارجمندم وعاشقان مهدی سلام!
یادم نرفته بود پس سلام!
سلامی به وسعت دلهای گرم و اندیشه های سبزتان ...
اولش واسه این غیبت کبری یه پوزش بدهکارم ، دانشجوییه و هزاردرد سر، این ترم سرم خیلی شلوغ بود واونجوری که دلم می خواست نتونستم درس بخونم ... (بگذریم)
. . . . .
السلام علیک یا ابا عبدالله
وعلی الارواح الّتی حلّت بفنائک
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است
« یا سیّدالشّهداء»
بار الها ! به کدامین عشق بگریم؟
به عشق فاطمه (س)! علی(ع)! حسین(ع)! یا به تیر رها شده در گلوی علی اصغرت؟!
می گریم به مشک خالی از آب اباالفضل(ع)، به مشکی که تیر را در خود نشاند و قلب پسر فاطمه را درید.
کاروانی می رود تا عشق را پیدا کند ، کاروانی می رود تا زندگی معنا کند ، کاروانی می رود تا صبر و بردباری را به نمایش بگذارد ،کاروانی می رود تا واژه ایثار و شهادت را معنا دهد، کاروانی می رود تا جسم ها را جان دهد ،کاروانی به سوی دشت حادثه رهسپار می شود تا بی مروّتان را مروّت آموزد .
کربلا حدیث آفرینش را برای بشریت واگویه می کند و حسین(ع) فریادی است برخاسته از سکوت 25 ساله ولایت و خروج و قیامی است برای تفسیر خانه نشینی علی(ع). تو باید عدل را در کلام آخرین او که اولین کلام هستی است جستجو کنی ،خواهی یافت رنگ وفای به عهد و اسارت را.
نماز حسین(ع) در ظهر عاشورا سرود ستایش بود. سالیان سال است که آب در جلوی حرم
سقای کربلا التماس می کند تا عباس(ع) فقط یکبار جرعه ای از آن بنوشد و زبان در کام خشکیده را از عطش برهاند.
پس از عاشورا کربلا در رکاب زینب (س) آغاز شد. چه سخت گذشت شبی که شبانه به نماز نشست. بدرقه حسین با اشک یعنی پر کشیدن روح از تن زینب . دل بریدن زینب از حسین یعنی پرواز جان .
سلام بر زینب پیامبر خون شهیدان نینوا!
سلام بر زینب تندیس صبر و وفا!
تو که با هر شهیدی که به خاک می غلتید شهید می شدی. فریاد بزن از عطش بگو و از کربلا! از حسین بگو واز عاشورا! از نخل های سربریده بگوواز عطش که جان ها را به آتش کشید.
وای چهارمین فصل از فصل های دوازده گانه!
ای کاش می ماندی تا داغدیده ترین تنهایی را مرور کنی. باید می ماندی تا زیر بارش یکریز تازیانه کاروان را همراهی کنی. باید می ماندی تا زینب بماند. باید می ماندی تا حسین جاودانه شود.
و اینک ما بر خاک کربلا که سجاده آن روز حسین(ع) بود سجده کنیم...
حال زندگی ما و آب، زندگی ما وخون، زندگی ما و خورشید، زندگی ما و غروب... .ما با آب وخون وخورشید وغروب چه کنیم؟
چرا عاشورا در محرم و هزاران سوال دیگر که به ذهن ما خطور
می کند، شاید غمی که در دل هر غروب نهفته است برخاسته از غروب شوم عاشوراست.
وای خورشید تو هم در ظهر عاشورا سوزان تر از همیشه تابیدی.
حال ما تا چه حد حرمت عاشورا را نگه داشته ایم وخواهیم داشت؟
به امید آنکه بهتر از همیشه راهشان را ادامه دهیم تا دل مهدی فاطمه را بیشتر از این نرنجانیم.
مهدی جان! بیا و ما را از این همه درماندگی رهایی بخش. شاید در این زمان نادانی کنیم ولی نمک خوردیم و نمکدان را نمی شکنیم.
ما را دریاب که سخت به لطف تو محتاجیم.
اگر تو دیر بیایی تباه خواهم شد اسیر پنجه زشت گناه خواهم شد
به سوی ساقه گندم روانه می گردم دچار کهنه ترین اشتباه خواهم شد